به خدا در پس دیوار دلت هیچ ندیدم
جز صداقت و محبت و وفا هیچ ندیدم به خدا من نشنیدم
در غریبانه ترین لحظه ی دیدار تو گفتی .... که دلت در تب و تاب است و رفتی
و دلم سخت گرفتار تو در بند شد انگار
پس از آن هر شب و هر روز به دعا بودم و بیدار
چشم بر عالم معنای خد انگار که بستم
همه شب یاد تو هستم
که در آن خلوت دیروز کنار تو نشستم
تو به من گفتی دگر اشک نریزم
و از آن ماتم و اندوه گریزم
و تو گفتی که دگر آه نباید
و اگر این نکنم ..دل تو با دل من راه نیاید
و دگر هیچ نگفتی
و تو دستان مرا چه نجیبانه گرفتی
و من از حادثه ی عشق تو لبریز شدم باز
یادم آمد که زدی دست بر این ساز
که دگر عشق نوازد
که غزل از تپش قلب تو سازد
و منم هیچ نگفتم
و تو را تنگ در آغوش گرفتم
و در آغوش خودم سخت فشردم
به خدا زنده شدم باز و مردم
و دگر هیچ نگفتم